بسم الله الرحمن الرحیم
شب هشتم- حضرت علی اکبر علیه السلام
تلاوت آیات 30 تا 34 سوره مبارکه آل عمران و 100 تا 111 سوره مبارکه صافات
این علی بن حسین بن علیست؛ حیدر نیست
جز امامت ز علی شیر خدا کمتر نیست
دشمن از برق نگاهش بستوه آمد و گفت
گفته بودند که در کرببلا حیدر نیست
هر چه نزدیکتر آمد همه فریاد زدند
این جوان کیست اگر حضرت پیغمبر نیست
رجزی خواند که فرزند حسین آمده است
روبهان را حذر از پنجه شیر نر نیست؟
من نه از بهر دفاع پدرم آمدهام
غیر از این حجت دادار مرا رهبر نیست
چون تو ای لاله در این دشت گلی پرپر نیست
و از این پیرجوان مرده کمانی تر نیست
در کنار توأم و باز به خود می گویم
نه حسین، این تن صد چاک علی اکبر نیست
دست و پایی، نفسی، نیم نگاهی، پلکی
غیر خونابه مگر ناله در این حنجر نیست
هر کجا دست کشیدم ز تنت گشت جدا
بند بندت همه پاشیده دگر پیکر نیست
دیدنی گشته اگر دست و سر و سینه تو
دیدنی تر زمن و خنده این لشگر نیست
استخوانهای تو و پشت پدر هر دو شکست
بازهم شکر کنار من و تو مادر نیست
عمان سامانی
***
ناگهان قلب حرم وا شد و یک مرد جوان
مثل تیری که رها می شود از دست کمان
خسته از ماندن و آماده ی رفتن شده بود
بعد یک عمر رها از قفس تن شده بود
مست از کام پدر بود و لبش سوخته بود
مست می آمد و رخساره برافروخته بود
روح او از همه دل کنده ، به او دل بسته
بر تنش دست یدالله حمایل بسته
بی خود از خود ، به خدا با دل و جان می آمد
زیر شمشیر غمش رقص کنان می آمد
آمدآمد به تماشا بکشد دیدن را
معنی جمله ی در پوست نگنجیدن را
بی امان دور خدا مرد جوان می چرخید
زیر پایش همه کون و مکان می چرخید
بارها از دل شب یک تنه بیرون آمد
رفت از میسره از میمنه بیرون آمد
آن طرف محو تماشای علی، حضرت ماه
گفت:لاحول ولاقوه الابالله
مست از کام پدر، زاده ی لیلا ، مجنون
به تماشای جنونش همه دنیا مجنون
مست از کام پدر، زاده ی لیلا، سر مست
پیرهن چاک و غزل خوان و صُراحی در دست
آه در مثنوی ام آینه حیرت زده است
بیت در بیت خدا واژه به وجد آمده است
رفتی از خویش، که از خویش به وحدت برسی
پسرم! چند قدم مانده به بعثت برسی
نفس نیزه و شمشیر و سپر بند آمد
به تماشای نبرد تو خداوند آمد
با همان حکم که قرآن خدا جان من است
آیه در آیه رجزهای تو قرآن من است
ناگهان گرد و غبار خطر آرام نشست
دیدمت خرم و خندان قدح باده به دست
آه آیینه در آیینه عجب تصویری
داری از دست خودت جام بلا می گیری
زخم ها با تو چه کردند؟ جوان تر شده ای
به خدا بیش تر از پیش پیمبر شده ای
پدرت آمده در سینه تلاطم دارد
از لبت خواهش یک جرعه تبسم دارد
غرق خون هستی و برخاسته آه از بابا
آه ، لب واکن و انگور بخواه از بابا
گوش کن خواهرم از سمت حرم می آید
با فغان پسرم وا پسرم می آید
باز هم عطر گل یاس به گیسو داری
ولی این بارچرا دست به پهلو داری؟
کربلا کوچه ندارد همه جایش دشت است
یاس در یاس مگر مادر من برگشته است؟
مثل آیینه ی در خاک مکدر شده ای
چشم من تار شده ؟یا تو مکرر شده ای؟
من تو را در همه کرب و بلا می بینم
هر کجا می نگرم جسم تو را می بینم
ارباً اربا شده چون برگ خزان می ریزی
کاش می شد که تو با معجزه ای برخیزی
مانده ام خیره به جسمت که چه راهی دارم؟
باید انگار تو را بین عبا بگذارم
باید انگار تو را بین عبایم ببرم
تا که شش گوشه شود با تو ضریحم پسرم
سید حمیدرضا برقعی
این جا کربلا؛ عاشورا و این خیمههای حسینی است؛ که جز اهل بیت اباعبدالله علیه السلام یاوری باقی نمانده است. اینک باید علی اکبر همچون همیشه پیشقدم شود تا اولین قربانی بنیهاشم در کربلا باشد. پیشتر البته مسلم بن عقیل شهید نهضت حسینی در کوفه بود، اما در کربلا اولین فرد از بنی هاشم علی اکبر بود.
شبیهترین فرد به پیامبر که هرگاه حسینعلیه السلام برای جدش دلتنگ میشد؛ به او نگاه میکرد اکنون حق دارد اگر رفتن علی او را بار دیگر به یاد رحلت جدش بیندازد. یاد میآورد آنگاه که در لحظات پایانی عمر رسول الله سر را به سینه جدش نهاده و پیامبر در حالی که عرق بر سر و روی مبارکش جاری بود فرمود: مرا با آل ابوسفیان چه کار؟
اینک حسین علیه السلام علی اکبر را عازم میدان کرده است تا همگان بدانند در راه امر به معروف و نهی از منکر و نیز احیای سیره جد و پدرش از همه دل بستگیهایش گذشته است و ذره ای در قربانی کردن آنها تردید به خود راه نمیدهد. همین است که تا علی اکبر اذن میدان طلب میکند بی درنگ میگوید برو علی جان...
اما...
اما...
اما دلش سرشار از محبت علی است که گفته اند دست را بر روی چشم گذاشت و شروع به گریستن کرد. دل در تاب و تب است که سرنوشت علی چه میشود. تا آن که علی اکبر از میدان بازمیگردد به بهانه جرعه ای آب بار دیگر از نگاه پدر توشه برگیرد و پدر نیز علی را سیر تماشا کند.
این بار اما میدان رفتن علی بازگشتی ندارد تا آن که پدر را صدا میزند اما نه برای آب و نه برای خستگی از سنگینی زره؛ برای خداحافظی.
پدر خداحافظ...
با خودم فکر میکنم چرا علی باید از میان همه حرفها سیراب شدنش را با دست رسول الله به او بشارت دهد. هذا جدی رسول الله...قد سقانی بکاسه الاوفی... شاید به این دلیل بود که با خود فکر میکرد چرا از پدر آب خواستم و او شرمنده شد که نتوانست مرا سیراب کند... از این رو مدام در پی راهی بود که از این خجلت به درآید و همین بود که پدر را از سیراب شدنش مطمئن کرد تا پدر نیز شرمنده علی نباشد.
ابراهیم علیه السلام فرزندش را به قربانگاه میبرد و آنگاه که هر دو تسلیم امر پروردگار میشوند خداوند قربانیاش را بدون آن که اسماعیل را سر ببرد میپذیرد.
اما کربلا حسینعلیهالسلام علی را عازم میدان میکند و زمزمه میکند ان الله اصطفی آدم و نوحا و آل ابراهیم و آل عمران علی العالمین.(آل عمران/33)
هر دو تسلیم امر پروردگارند اما خداوند اراده کرده است که قربانی حسینی علیه السلام را به گونه ای دیگر بپذیرد.
در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم
لطف آنچه تو اندیشی، حکم آنچه تو فرمایی
نظر بدهید
![]() |